اولین بار
روزی که عاشق یه نفر بشم حتما این آهنگ رو براش میخونم:))
بنظرم قشنگ وصف حاله
البته اونم باید لیاقتش رو داشته باشه انشاءالله 😁
روزی که عاشق یه نفر بشم حتما این آهنگ رو براش میخونم:))
بنظرم قشنگ وصف حاله
البته اونم باید لیاقتش رو داشته باشه انشاءالله 😁
از اینکه با یکی از دوستام در ارتباطم هم خوشحالم هم ناراحت.
خوشحال چون آدم پایه ایه و چندبار باهم جاهایی رفتیم که اگه اون نبود منم نمیرفتم اما ناراحت به چند دلیل:
نزدیک یک ساعت حرف زدیم و برای هزارمین باررررررر درمورد خواستگاراش حرف زد که وای چقد پولدار و خوب و خفنن و این به دلایلی رد کرده یعنی واقعا یه جوری تعریف میکنه که حس میکنی آسمون لایه اوزونش رو بخاطر این آدمه سوراخ کرده.
خیلی خسیسه حالا نه توی دوستی ها،توی سبک زندگی واقعا مثل آدمایی زندگی میکنن که انگار به زور دارن امرارمعاش میکنن.
مثلا خودش الان ۲۵ تومنو میگیره ولی دریغ از اینکه اینو هزینه کنه.
حالا میخواد پس انداز کنه برای یه کار بزرگتر یا هرچی رو نمیدونم ولی کلا جالب نیست.
خسته شدم دیگه نمینویسم تا بعد....:/
داشتم اتاقمو مرتب میکردم که رسیدم به کتابای سال کنکورم
😭😭😭😭
چقدر دلم گرفتتتت
چقدر دوست دارم برگردم به اون روزا
چقدر الان بنظرم چیزای ساده و سبکی هستن و الان برام چقدر مفاهمیش راحته
اصلا حجم کتابارو میبینم میگم واقعا چجوری انقدر اهمال کاری میکردم و تموم کردنش برام سخت بود
عمیقاااا دلم میخواد کنکور بدم و کنکوری باشم واقعا که روزایی بود و قدر ندونستمممم😭😭
وای خیلی دلم تنگ شدههه،اصلا کتاب زیستمو میبینم دلم میخواد دوباره بشینم پای درس،انقدر که تمیز و مرتب و دوست داشتنیه
اصلا دلم نمیاد بندازمشون دور،چیکار کنم؟؟
چقدر حسرت دارممممم،من الان عاشق رشته م هستم ولی اون حس و حال کنکوری بودن رو میخواممم
یعنی کنکور رو به نیت رشته و رتبه ای دوست ندارم بدم فقط صرفا دوباره خوندن این مطالب و تست زدنش میخوام
وای از کتاب تستام😭😭😭
اون روزایی که صبح زود میرفتم کتابخونه و غروب برمیگشتم،اون روزا رو میخواممممم
چقدر چیزای آسونی هست،چجوری انقد اون موقع برام سخت بود و پیش نمیرفتتتت
آههههههههههه از جوانی🚶🏻♀️
داشتم تو گالریم میگشتم و دیدم چقدر یکی دوسال اخیر هیچ عکسی از خودم نگرفتم،در عوض وقتی زمان کنکورم و ماقبلش رو نگاه میکنم تقریبا هر روز عکس دارم.
شایدم اون موقع موقعیت های مختلف برای اهمیت بیشتری داشته و دوست داشتم ثبت کنم اما الان اینطوری نیستم،بیشتر عکسامم تو گوشی بقیه ست یه سریام تو تلگرامه که اصلا یادم نمیادشون
ولی در کل عکس گرفتن تو بلند مدت خیلی جالبه.
جدیدا عکسای مختلف رو میدم به چت جی پی تی عزیزم و میگم برام تحلیل و بررسی شون کنه و از اونجایی که هیچوقت بد نمیگه یه حس اعتماد به نفس مضاعفی رو در ادم ایجاد میکنه که واووو چقد ژاذابه😂😂
سگ سیاه افسردگی دوباره به این کاربر برگشته....
پدربزرگ عزیزم روحت شاد چون رفتم سر زمینات و کلی بادوم تازه خوردم و خیلی چسبید:)))
اشتباه درست کردن رول شکلاتی رو دوبار تکرار کردم و یادم نمیره این حماقتو.
امشبم شاید اینجا بخوابیم و خوبه چون خیلی خنکه؛)
دلم یه کیک شکلاتی خیس میخواد
گفتن خوابگاه رو خالی کنیم و ترس اینکه نکنه مجازی بشیم و دوباره نشه بریم خوابگاه و دانشگاه مطمئنا تا اول مهر باهامه.
نمیدونم بمونم اینجا و برم یکم بیرون بگردم و شب گردی کنم یا اینکه برم خونه.
چرا انقد ایموجی های اینجا محدود و کم کاربرده؟؟!
احساس میکنم خیلی به اینستا اعتیاد پیدا کردم و خیلی وقتم رو میگیره از طرفی واقعا حس خوبی نمیده در کل،یعنی احساساتی که بعدش در آدم بروز پیدا میکنه برای سلامت روانش خوب نیست.
نصف وسیله هام هنوز خوابگاه ست و امیدوارم این همه ایگنور کردن اطلاعیه تخلیه مشکلی پیش نیاره برام:)
همه ی پسرا انقدر کله شق و یه دندهن یا دور من اینجوریه؟این پسرایی که بچه بودن حرف پدر و مادرشون رو گوش میدادن الان کجان و چیکار میکنن؟
دوست دارم امروز برم سرخاک و فاتحه بخونم ولی حسش نیست(احتمالا مامان میاد و مجبورم میکنه که پاشو بریم انقد تو خونه نمون)
اون روز میخواستم خواهرزاده مو بوس کنم موقع خدافظی نذاشت و وقتی تو ماشین نشستم گفت خاله صبر کن اومد بوسم کرد:)))
گوگولییی خررررر،واقعا دلم میره برای این کارات🥲هنوزم حس اون لحظه حالمو خوب میکنه..
اینکه بابام چرا قانع نمیشه که الان چرخ خیاطیمو بگیرم و بعدا با خودم ببرم خونه م و میگه استفاده میکنی و دست دوم میشه هم موضوع جالبیه!
خب خودم میخوام استفاده کنم دست چه دومی آخه پدر:)
روز چپ دستاست انگار،مبارکه؛)
سی گیگ اینترنت برای یک ماه کافیه آیا؟؟احساس میکنم زیاد گرفتم.
موندم بین اینکه تردز نصب کنم رو اکانتم یا نه
فقط برای استاک میخوام وگرنه میدونم که فعالیتی ندارم😂
گفتم بارش شهابی رو میبینم ولی حقیقتش انقدر ناراحت بودم که کل مدتی که به آسمون نگاه میکردم چشمام اشکی میشد.
اینکه آدم با یادآوری بعضی چیزا حالت تهوع میگیره بخاطر چیه؟
(حالت تهوع واقعی ها نه لفظی)
اومدیم روستا و اینجا انقدررر سرده که واقعا دارم لذت میبرم از هوا.زیر پتو گرم و بیرون خنککک
دلم یه مشهد میخواد،قبل این داستان کات کردن و اینا رفتم مشهد و خیلییییی حالم خوب شد و رسما سبک شدم،این چند روز که دوباره حالم بده واقعا احساس میکنم برم مشهد درست میشم پس خدا قسمت کنه:)
چیشد که آدما فکر کردن با گفتن "کیش کیش" میتونن حیوانات رو از خودشون دور کنن و اونا این رو میفهمن و میرن؟؟!
سرفه هام داره کمتر میشه،خدایا شکرت
با دوستم یک ساعت حرف زدیم و نصف حرفاش تکراری بود و در عین اینکه سعی میکردم بهش بفهمونم این حرفاتو یادمه سعیم میکردم شنونده ی خوبی باشم.
شام نخوردم زیاد چون میل نداشتم ولی به جاش دوتا لیوان چایی خوردم که الان معده م درد گرفت:)
احساس میکنم زیاد با دوستام در ارتباطم و دلم میخواد یکم نباشم ولی خب میدونم که نیاز دارن یکی هواشونو داشته باشه.
با این حال وقتی پستایی که تو اینستا لایک میکنن رو میبینم و میفهمم که هنوز چقدر حال بدی دارن و خوب نشدن حس تلاش بیهوده کردن بهم دست میده.
وایییی یا خداااا
یا خدااااااا
دوباره گلوم داره شروع میکنه
اگه این حساسیته دوباره از اول شروع بشه واقعا روانی میشم😭
احساس میکنم بعد تموم شدن این حساسیت و سرفه هام صدام و حنجره ام ده درجه تغییر میکنن
من تازه چند شبه دارم بدون سرفه شدید میخوابم این عادلانه نیست😔😂
اینکه فقط یه تیکه از یه آهنگ قشنگه و وقتی کلشو میشنوی پوکر میشی ام مسئله جدیدیه که خیلی پیش میاد.
امروز یکی داشت میگفت حقوق حسابدار شصت تومن و ایناست و من واقعا نمیدونستم حسابدارای اطراف اون خیلی خفن و خوب بودن که انقدر میگرفتن یا اطراف من الکی میگفتن که اداره کاری حقوق میگیرن.
سریالمو تموم کردم ولی کتابمو هنوز شروع نکردم
بارش شهابی برساوشی رو حتما میبینم حالا در کجا و کی شو نمیدونم.
یه چیزی رو اعصابمه ولی خودمم دقیقا نمیدونم چی هست
شبا دوست ندارم انقدر بیدار بمونم
یه پست دیدم نوشته بود مثلا میگید ناخنای خودمه و نچرالم و اینا منتظر چه تشویقی هستید؟ زن باید همین قرتی بازیا رو داشته باشه و مرد که نباید بره به مو و ناخنش برسه و این چرت و پرتا.
واقعا تفکرات بعضیا انقدر مضحک و جهان سومیه که آدم حتی دلش نمیخواد جوابشونو بده.
زندگی کردن کلا سخت شده
دلم کار+پول میخواد،بیکاری واقعا اذیتم میکنه،اینکه درآمدی ندارم نه از نظر مالی ولی از نظر روانی منو به فروپاشی میرسونه.
یه آدم واقعا ۱۰/۱۰ دیدم ولی بعداً فهمیدم زن داره،پس اینکه میگن خوبا رو زمین نمیمونن واقعا درسته.
این خیلی عجیبه که من نمیدونم دوست داشتن یه آدم جدید چجوریه!
من فقط آدمای قدیمی زندگیم و خانواده مو دوست دارم
نمیدونم چجوری میشه یه مرد غریبه رو دوست داشت،نمیدونم چجوری میشه اعتماد کرد
چقدر همه برام سیاهن
حتی دوستامم کسایی که واقعا تو زندگیم آدم حسابشون میکنم بیشتر از ده ساله که باهاشون دوستم.بقیه همه در حد رهگذر و معمولی
دوست صمیمی جدیدی ندارم.
بابت همین تفکیک حس و حالم برام سخته
فهمیدن خودم برای خودم سخته
من تا الان که حدود دو ماه میگذره دلت تنگش نشدم فقط صرفا یاد خاطراتی میوفتم که داشتیم و حتی نمیتونم بگم که عمیقا ناراحت شدم یا نه!
اما خیلی چیزا منو میبره به سمت و فکر اون خیلی چیزاااا
و خب عناصر یادآورم متاسفانه اطرافم زیاده مثلا بیرون که میرم و اینستا و اینا
این قطع کامل نشدنه برام خوب نیست....
نمیدونم چرا ولی حال روحیم خوب نیست
میدونی منشأش برای آشنایی بود که الان تموم شده ولی نمیدونم چرا دوباره یه حالیام.
شاید چون هنوز امکان برگشت هست و من از این میترسم
واقعا میترسم و نگرانم از شروع مجددش
از یه طرف همش میگم یعنی تموم شدنش کار درستی بود
نکنه ها و پشیمونی ها وجود دارن
شایدم همش از یه سوال هفته ی پیش و امروز باشه که ازم پرسیدن اگه برگرده چی؟!
این حسای دوگانه چیه واقعا،این خواستن و نخواستن
چقدر اذیتم...
مگه میشه کسی رو بخوای و نفهمی یا نخوای و نفهمی؟
خیلی مریضم و این موضوع خیلی ناراحتم میکنه،از صبح بالغ بر ده بار سرم گیج رفته و حالم بد شده
دلم برای صدای نازنازی خودم تنگ شده:(
اینکه خوب نمیشم رو مخه،اصلا دورانی که اینجوری نبودم رو یادم نمیاد😂
داروهامم تموم شده ولی دریغ از نتیجه....
البته سرفه هام خیلی بهتر شده ناشکری نمیکنم🚶🏻♀️
همه چیم نصفه مونده اینکه فیلمی که دارم میبینم تموم نمیشه و از یه طرف کتابی که میخوندم نصفه مونده هم رو مخمه.
امروز فیلمو تموم میکنم و کتابو ادامه میدم حتمااااا.
اتاقم بهم ریخته ست،خیلی چیزا رو میخوام بریزم دور و میخوام یکمم درس بخونم که دانشگاه شروع شد عین بز نرم سرکلاس
تصمیمم برای ارشد خیلی جدی تر شده برای همین میخوام پایه م رو قوی کنم.اصلا دلم نمیخواد کنکور ارشدم مثل کارشناسی بشم.
این وسط خیلی رندوم نگرانی اینکه نکنه ازدواج کنم و همه چی کلا عوض بشه چی هم میاد سراغم.
اینکه ۲۴ سالم داره میشه انقدر برام غیرقابل پذیرش و ناراحت کننده ست که حد نداره.
یه نفر رو نمیدونم آنفالو و ریمو کنم از اینستام یا نه.
خیلی کار دارم ولی هیچی حال ندارم و غمگینم....
امروز خود را چگونه گذراندم؟!
صبح پاشدم گوشیمو زدم به شارژ دارو خوردم خوابیدم،ساعت ۱۰ بیدار شدم صبحونه خوردم دوباره قرص خوردم،یکم تو گوشی گشتم ناهار خوردم دوباره قرص خوردم خوابیدم،بیدار شدم برقا رفته بود پنجره هارو باز کردم دارو خوردم خوابیدم،مامانم اینا شب اومدن فقط متوجه حضورشون شدم و دوباره خوابیدم،و الانم میخوام قرصامو بخورم و بخوابم:))))
مریضم
دیشب رفتم تعداد کثیری آمپول زدم و قرص و شربت گرفتم
یه روزم رفتم سفر که انقدررر طولانی شد انگار یک ماهی اونجا بودم
برگشتم استراحت کنم مهمونی داشتیم
اتاقمو میخواستم جمع کنم وقت نکردم،الان که وقت دارم حال ندارم
نمیدونم دست گلایی که برام گرفته رو چیکار کنم،آخریش هنوز به حالتی که گذاشتم خشک بشه آویزونه
ذهنمم خیلی درهمه الان هرچی بگم کاملا بی ربطه
ﺑﺎده ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺳﺒﻮ ﺳﺒﻮ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ
ﻛﺸﺎن ﻛﺸﺎن ﻣﻰ آﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ
ﺑﺎده ﻣﺮداﻓﻜﻦ ﻣﺮا ﺟﺪا ﻛﻦ از ﻣﻦ
ﻧﮕﺎه ﻛﻦ در ﭼﺸﻤﻢ ﺑﮕﻮ ﺑﻴﺎ دﻳﻮاﻧﻪ
ﺻﺪای ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺿﺮﺑﺎن
ای ﺟﺎن ﺟﻬﺎن
ای ﮔﻨﺞ ﻧﻬﺎن
ای ﻋﺸﻖ ﻋﻴﺎن
چرا انقدر دلنشینه این متن:))))
کتاب رو تموم کردم
خیلی جالب نبود اما خب نویسنده ی معروفی هم نبود که بخوام انتظار خاصی داشته باشم
چند تا تیکه از کتابش خیلی به دلم نشست فقط.
یه جمله ش رو بعدا به عنوان لاس بی نهایت برای کسی که لیاقتش رو داشته باشه حتما استفاده میکنم خوشم اومد😂
یه قسمت هاییشم جالب بودن اما در کل که اثر فاخری نبود
شاید بعدا اون قسمت هایی که دوست داشتم رو اضافه کردم الان حسش نیست.
میترسم از اینکه امیدواریم برای یه موضوعی تبدیل به ناامیدی بشه.
اینکه الان ناراحت نیستم برای اینکه هنوز احتمالاتی رو در نظر دارم که بشه،پس خدایا خودت امیدم رو ناامید نکن:))
چند وقته یه سرفه شدید و بدی گرفتم و با هیچی ام خوب نمیشه
دکترم که دوست ندارم برم
ولی واقعا دیگه داره خسته م میکنه انگار با هر سرفه یه بخشی از وجودم داره جدا میشه:/
ـ قرمه سبزی امروز خوشمزه شده بود،برای شامم سوپ شیر درست کردم و بسی لذت بردیم
دغدغه ی در حال حاضرم:
اگه هیچوقت عاشق نشم و عاشقی رو تجربه نکنم چی؟!
دوست داشتنی که آدما برای باهم بودن اشک شوق نریزن اصلا برام دوست داشتن حساب نمیشه
خدایا خودت این مورد رو اوکی کن،سپاس
امروز صبح ناهار و سالاد رو درست کردم و ظرفارو شستم بعدش با هزارتا اصرار و خواهش و تمنا از دخترخوشگله خواستم که موهاشو درست کنم(۴سالشه) اونم اولش قبول کرد ولی دقیقا در حساس ترین مرحله گفت نمیخوام و مودی بودنش رو برای بار هزارم بهم ثابت کرد:)
بعد از ناتموم موندن این پروژه رفتم یه خمیر بوسیدنی درست کردم که برای شام باهاش پیراشکی گوشت درست کنم و انصافاااا خیلی خوب شده بود،دیگه همیشه برای خمیر درست کردن بیشتر از حدی که باید، شیر میریزم چون این جواب داد😂
بعد از شامم رفتم برای ناهار فردا قورمهسبزی گذاشتم و هنوز نمیدونم چی در انتظار خانواده ست😂ایشالا که خوب میشه.
الانم اگه دختر خوشگله بذاره میخوام کتاب ناتموم بدبختم رو بخونم که هردفعه اومدم حتی بازش کنم یه داستانی پیش اومده:|
در کل خانه داری خیلی سخته دوستان اینکه هر وعده بخوای غذای جدید درست کنی واقعا زمانبره و از یه جایی به بعد خسته کننده
از کسایی که براتون آشپزی میکنن خیلی خیلی خیلی تشکر کنید
دیشب خواب دیدم بینیمو عمل کردم و انقدر دغدغه ی عینک زدن بعد از عمل و جا ننداختن روی بینیم رو داشتم که تا حالا تو هیچ موضوعی انقدر دقت نکرده بودم و برام اهمیت نداشت،بعد یه جای این خواب رفته بودیم یه جای مدرسه-دانشگاه طور به استاده گفتم منو یادتونه؟
میگه چجوری قربونت و صدقه ت میرفتم؟گفتم هیچ جوری
گفت پس نمیشناسمت:/
من فقط اونایی که اخلاقشون مثل شوهرمه رو یادم می مونه🤣
یعنی انقدر سمی بود این خواب که هر زمانش یه اتفاق غیرمرتبط دیدم
یه جای دیگه رفته بودم جا مدادی بگیرم گفت این جامدادیا ۱۸۰ تومن بودن ولی چون من رفتم بگیرم صاحب مغازه میگفت ۸۰۰ تومن شده😂برگشت با فروشنده هاش دعوا میکرد که چرا گفتید ۱۸۰
حالا دلیلش چی بود؟چون من عینک زده بودم😂
یه عینک گرفته بودم بالای فرمش ابرو داشت و شیشه هاش رو از اونجایی که سوراخ داشت توی فرم عینک گذاشته بودن🤣
تنها نکته ی مثبتش این بود که فهمیدم اگه بینی مو عمل کنم خوب میشه