نیمه شبی از یک روز عمرم
گفتم بارش شهابی رو میبینم ولی حقیقتش انقدر ناراحت بودم که کل مدتی که به آسمون نگاه میکردم چشمام اشکی میشد.
اینکه آدم با یادآوری بعضی چیزا حالت تهوع میگیره بخاطر چیه؟
(حالت تهوع واقعی ها نه لفظی)
اومدیم روستا و اینجا انقدررر سرده که واقعا دارم لذت میبرم از هوا.زیر پتو گرم و بیرون خنککک
دلم یه مشهد میخواد،قبل این داستان کات کردن و اینا رفتم مشهد و خیلییییی حالم خوب شد و رسما سبک شدم،این چند روز که دوباره حالم بده واقعا احساس میکنم برم مشهد درست میشم پس خدا قسمت کنه:)
چیشد که آدما فکر کردن با گفتن "کیش کیش" میتونن حیوانات رو از خودشون دور کنن و اونا این رو میفهمن و میرن؟؟!
سرفه هام داره کمتر میشه،خدایا شکرت
با دوستم یک ساعت حرف زدیم و نصف حرفاش تکراری بود و در عین اینکه سعی میکردم بهش بفهمونم این حرفاتو یادمه سعیم میکردم شنونده ی خوبی باشم.
شام نخوردم زیاد چون میل نداشتم ولی به جاش دوتا لیوان چایی خوردم که الان معده م درد گرفت:)
احساس میکنم زیاد با دوستام در ارتباطم و دلم میخواد یکم نباشم ولی خب میدونم که نیاز دارن یکی هواشونو داشته باشه.
با این حال وقتی پستایی که تو اینستا لایک میکنن رو میبینم و میفهمم که هنوز چقدر حال بدی دارن و خوب نشدن حس تلاش بیهوده کردن بهم دست میده.