داداش

خدایا چجوری یه موجودی که خلق کردی می‌تونه انقدر غیر منطقی،خودخواه،زبون نفهم و غیرقابل تحمل باشه؟؟!!!!

چجوری انقدر در برابر درک کردن مقاومت میکنه و لجبازه؟!!!

واقعا خدا به هرکسی برادر داده میخواسته ورژن خانم حضرت ایوب رو به نمایش بذاره باهاش🤌🏻

اون روزا برگرده

خودمم روم نمیشه اینو بگم ولی الان دلم عمیقا این رو میخواد که برم دانشگاه،برم خوابگاه،حرص بخورم از دست هم کلاسی هام،عصبانی بشم بابت دو رویی هایی که بچه ها دارن،کل کل کنم،غر بزنم به هم اتاقیام که وقتی میدونن من خوابم سبکه چرا انقد سروصدا می‌کنن،برم تو حیاط خوابگاه،با تیپ های غیرقابل توصیف و خونگی برم غذا تحویل بگیرم،با نگهبان خوابگاه سر اینکه چقد گیر میده بحث کنم،مثل همیشه سرپرست خوابگاه رو ببینم و خودمو بزنم به اون راه و برای همه ی اونایی که براش خودشیرینی میکنن قیافه م رو کج و کوله کنم،چپ چپ نگاه کنم به اونایی که میومدن تو آشپزخونه و درست کار نمیکردن،اونایی که ظرف میشستن و بعدش سینک رو تمیز نمیکردن،اونایی که بلد بلد با صدایی که فقط از نظر خودشون خوب بود آهنگ میخوندن،برم توی راهرو و یک ساعت قدم زنان با تلفن حرف بزنم و دوستام بابت نبودنم کفری بشن،دلم برای اون هوای دم غروبی که میومدم تو اتاق و همه جا تاریک بود و همه خواب بودن تنگ شده،واسه دعواهایی که سر کم و زیاد بودن شوفاژ و کولر داشتیم،کاش دوباره برگردیم به اون روزا،کارشناسیم خیلی داره حیف میشه:)

من هیچ هفته ای جز یکی دوبار بیشتر تو خوابگاه نموندم و اغلب برمی‌گشتم خونه ولی الان احساس می‌کنم اگه برم دلم میخواد هفته ها بمونم اونجا،دور از اینجا باشم،دور از هوای اینجا،هوای این شهر و این حس وحال...

در ادامه...

نمیدونم واقعا قبلا هم انقدر اسم اون تو زندگیم زیاد بود و من دقت نمیکردم یا الان اینجوری شده،اما خیلی وقته هرجا میرم یه ردی ازش هست،به طرز عجیبی اسمش میاد حتی الان که داشتم وبلاگ دوستای قدیمی مو میخوندم دیدم یکی تو نوشته ش اسم اونو آورده‌

اینستا میرم پستای مربوط به اون میاد،با کسی حرف میزنم یهو اسمش میاد،خودم یه وقتایی نوک زبونم میاد اسمشو بگم و.....

همه ی اینا با این تفاسیره که من عاشقم نبودم،یعنی با خودم میگم اگه بودم دیگه چی میشد و چیکار میکردم.

یه احتمال دیگه ام هست اینکه شایدم منم واقعا دوسش داشتم ولی انکار می‌کنم که خودم اینطوری فکر نمیکنم اما.

درهم

آخرین پستم درباره ی یه امتحانی بوده که دوست داشتم جزو سه نفر اول کلاس بشم و الان حتی نمیدونم چه امتحانی بود و من چند شدم.

چقدر تو این مدت اتفاقات عجیب و غریب زیادی افتاده

وضع کشور رو لازم به گفتن نیست اما وضع زندگیمم دست کمی از اون نداشت.

از چیزایی که تجربه کردم،از سختی هایی که کشیدم

حتی الانم با فکر کردن بهش دلم می‌گیره.

خلاصه ش میشه اینکه وارد رابطه شدم به قصد جدی و تهش به یه دلیل منطقی و ناراحت کننده تموم شد!

من طرف عاشق این رابطه نبودم ولی انقدررررر تلاش کردم و خودمو نابود کردم که تموم شدنش انگار یه نقطه ی بزرگ گذاشتن جلوی همه تلاش هام و سختی هایی که کشیدم.

خسته م و حتما از این بعد اینجا مینویسم از اون روزا....

کام بک

این همه دوری از اینجا رو باورم نمیشه

آخرین بار آذر ماه پارسال بوده....