چجوری میشه
خدایا چجوری میشه دیگه به کسی فکر نکرد؟؟
چجوری میشه با هر حرف و حرکتی یادش نیوفتاد؟؟
دارم روانی میشم دیگه
نمیخواااام بهش فکر کنم نمیخواامممممم
خدایا چجوری میشه دیگه به کسی فکر نکرد؟؟
چجوری میشه با هر حرف و حرکتی یادش نیوفتاد؟؟
دارم روانی میشم دیگه
نمیخواااام بهش فکر کنم نمیخواامممممم
چیزی که باید درکش کنم و قبولش کنم اینکه تو سن من فقط باید تجربه کرد و صرفا با شکست تو چیزایی که خیلی انجامشون ندادم یا مهارت آنچنانی ندارم نباید از خودم دست بکشم.
همین روحیه ی کمالگرایی که دارم باعث شده از خیلی چیزا کنارهگیری کنم و زود ناامید بشم
مثلا اگه بار اول نتونستم موفق بشم صدتا دلیل میچینم تو ذهنم که خودمو تضعیف میکنه و از همین روحیه ی تضعیف شده انتظار موفقیت دارم.
خب اینا باهم جور درنمیاد
یکم باید با خودم مهربون تر باشم چون کلی پلن انجام نشده دارم و نیازمند یه روحیه ی قوی و جنگجوام:))
امشب عمیقا دلم برای روزایی که از کتابخونه میومدم و غش میکردم از خستگی تنگ شد...
چقدر خوب بود چقدر خستگیش میچسبید
با اینکه نتیجه ش چیزی نشد که من میخواستم ولی اون اوایل مسیر انقدر قشنگ بود برام که شاید دوباره بزنه به سرم و امتحانش کنم.
الان دیگه مسیر رو یاد گرفتم و اگر اخراش رو مثل سالای قبل نمیرفتم خیلی بهتر میشد
ولی چیزی از اون حس خوبی که سه ماه داشتم کم نمیکنه
به اون آدمی که اون موقع بودم دوباره نیاز دارم
همونقدر مصمم
همونقدر قوی
همونقدر متمرکز
همونقدر به دور از حاشیه
دیشب که داشتیم از جشن برمیگشتیم به این نتیجه رسیدم چیزی که زیاده کسی که دوست داشته باشه و بخواد برات کاری انجام بده ست(حالا کاری به واقعی یا غیر واقعی بودنش ندارم) و من الکی گیر دادم به یه آدمی که حتی نمیدونم واقعا چی میخواد!
به این نتیجه رسیدم که اون کسی که باید برن دنبالش منم نه اونا من نباید پیگیر کسی باشم و خودمو درگیرش کنم
درسته که یه وقتایی از یه نفر خوشمون میاد ولی نباید اجازه بدیم که قلب و ذهنمون رو تسخیر خودش کنه و مدام درگیر اون باشیم.
این چیزا قشنگه و حس خوبی بهت میده ولی به خودت میای و میبینی کسی شدی که کل زندگیت داره حول اون و اتفاقات مربوط به اون میچرخه و دنبال هرچیز مربوط به اونی و دیگه از زندگی خودت چیزی نمیفهمی و همش تو ناراحتی و اضطرابی،کل شب و روزت تو فکر اونی در نهایت خستگی برات میمونه=)