Sh
خدایا شکررررت
شاید چیز کوچیکی باشه ولی ته دلم داره از ذوق قیلی ویلی میره.
خودت از چشم بد و خراب شدن حفظش کن،دمت گرم:)))❤
خدایا شکررررت
شاید چیز کوچیکی باشه ولی ته دلم داره از ذوق قیلی ویلی میره.
خودت از چشم بد و خراب شدن حفظش کن،دمت گرم:)))❤
خدایااااا میشه این افکار مکارانه ای رو که بعداز یه کاری میاد تو سرم همون موقع بندازی تو سرم؟🥲😂
والا من بعدش انقدری که حرصم میخورم پیر میشم💔
الان با گردن درد ناشی از ساعتای زیاد کار کردن با لپ تاپ و عینکی که بخاطر دراز کشیدنم زیادی اومده عقب درحال نوشتنم و ۵ درصد دیگه توان روشن موندن دارم
اهنگم درحال پخشه و اشوان داره میگه همه دلخوشی من اینه مال من بودی یه چند وقتی؛)
خداروشکر همه چی کنکور تموم شد و مشخص!
با این حال جمله ی وای خیلی استرس دارمو هنوزم به کار میبرم و خیلی وقتا ناخودآگاه میگم.بعدش با خودم میگم خب الان برای چی استرس داری نامسلمون؟؟:)
هیجان آینده رو خیلی بیشتر دارم و سعی میکنم بابت اون چیزی که الکی تحمیل شده از طرف جامعه و پدرومادرا که خوبه و محقق نشده،خودمو درگیر و ناراحت نکنم
اینکه مامان و بابام تو این مسیر ناامیدم نکردن و حمایتشون رو به روش های مختلف نشونم دادن واقعا خوشحالم
من تنها خواسته م این بود که تو مسیری قرار بگیرم که منو به نهایت علاقه م برسونه،امیدوارم محقق بشه💫
هوای الان منو یاد تک تک روزایی میندازه که داشتم برای قوی شدن تلاش میکردم:))))))
چقدر حال و هواشو دوست دارم❤
خیلی بی حوصله و عصبی شدم چند روزه.
از اون وقتاست که از خونه موندن خسته شدم و احساس کلافگی میکنم.
دقیقا زمانی که میخواستم تنها باشم و جایی نباشیم و کسی دورم نباشه خونه بودم و الان که دلم میخواد برم بیرون و یه جای دیگه امکانش نیست!
کلافگی مزخرف ترین حس دنیاست.
از یه طرف استرس نتایجم هر روز داره بیشتر بروز پیدا میکنه و ذهنمو درگیر کرده
داشتیم با مامان و بابا درباره اعلام نتایج و اینکه چی ممکنه قبول بشم حرف میزدیم که من گریه م گرفته بود،اینه که میگم فشار روم زیاده:)))
بابا میگفت اون رشته ای که دوست داری رو انتخاب میکردی و علاقه خیلی مهمه درصورتی که من جنبه ی منطقی و عقلانی رو بیشتر درنظر گرفتم و اینجوریه که حتی شاید اگه یه سری رو قبول بشم بعدها انصراف بدم،نمیدونم واقعا دیگه،از فکر کردن خسته شدم....
حالا همین حرفی که میگن رشته ای که دوست داشتی رو میزدی ولی اون موقع کسی این حرف رو بهم نزد و اینجوری بود که عههه فلان رشته رو مگه میشه دوست نداشت انقدر مزیت داره و این صحبت ها😂
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!