کمک

الان اومدم کتابای کنکورم رو جمع کنم بدم به یکی از دوستام ولی واقعااااا یه لحظه دلم خواست دوباره بشینم بخونم

اصلا دلم نمیاد کتابامو بدم و واقعا زد به سرم که دانشگاه رو تا نرفتم انصراف بدم و بشینم دوباره بخونم.

دلم تنگ شد انگار🥲

ولی چیزی که اینجا ایجاد مشکل میکنه اینکه من حتی رشته ی خاصی مدنظرم نیست که بخاطر اون بشینم و بخونم و بدونم بعدا ازش پشیمون نمیشم

واقعا به کمک احتیاج دارم واقعاااااا

اتفاقی بوده

لابه لای چراغای شب من گمم •♫

با فکر تو همش با خودم سردرگمم •♫

حواسمو نمیتونم پرتم کنم •♫

همینجوری

واقعا به این نتیجه رسیدم که هرچی موفق بشی بعدش بیشتر به اون چیزایی که میخوای میرسی و هرچی تو یه چیزی شکست بخوری بیشتر تو موارد بعدی م احتمال شکستت وجود داره

و نمیدونم چرا

کاش برعکس بود این موضوع و نتیجه ش:)

کتاب

باید برنامه ی هفته ای حداقل یه کتاب خوندن رو هرچه زودتر انجام بدم.

بهمن باید برم دانشگاه و اصلا آمادگی ندارم

باید قبل از شروعش روتینم رو اوکی کنم و هرجور شده انجامش بدم.

فریاد

فریاد از دورویی ها و حس خفگی

فریاد از دروغی که شیرین است

فریاد از نرسیدن ها پس از دویدن

فریاد از دردهای تلمبار شده در دل

ناکامی

همه ی این بلاهارو کنکور سر من آورده.

حس اینکه من نمیتونم و تو هیچ چیزی موفق نمیشم

واقعا احساس ناکافی بودن و ناکامی ها داره منو نابود میکنه

نمیدونم باید چیکار کنم یا از کجا شروع کنم

ولی همیشه حتی توی اون شرایطیم که خواستم خودم تنها یه کاری رو انجام بدم بازم آخرش به کمک و نظر یه نفر که اصولا پدرمه رسیدم.

این منو از اون دختر قوی و مستقلی که تو ذهنمه خیلییی دور میکنه و همین باعث میشه بیشتر احساس شکست داشته باشم چون میگم بازم نهایت به کمک بقیه اوکی شد کارم💔

ضعف

من خیلی ضعیفم

و واقعا بابتش ناراحتم

من همیشه تحت حمایت قرار گرفتم و حامی داشتم برای همین رویای مستقل بودن با مدل زندگیم خیلی فرق داره و این منو اذیت میکنه.

میخوام که قوی باشم ولی روحیه ی شکننده م مانع میشه هم برای خودم هم برای خانواده م!

چون میگن ماهم نمیتونیم ناراحتی تورو ببینیم پس مشکلتو حل میکنیم...

بابام داشت میگفت حالا اینو من حلش کردم پس فردا تو دانشگاه چیکار میخوای بکنی؟

حالا درسته که جوابشو با شوخی و خنده دادم و تموم شد ولی یه حسی در من هست که کسی متوجه ش نمیشه.

من دیگه تحمل باخت ندارم و برای نشدن تو زندگیم واقعا خیلی ضعیفم.....

درد

و هجوم احساسات مختلف را حس می کنیم!

و حس دوست داشتن به گوشه ترین نقطه ی احساسات رفته.

کلاغ

خیلی اتفاقی آهنگ Kuzgun پلی شد و انقدر منو برد به سالای قبل که احساس کردم فیلم دوران کودکیم بوده🥲😂😂

فکر کنم اولین سریال ترکی که دیدم همین بود،لامصببب خیلی خفن بود🥲

هندزفری

دقیقا هرشب دارم میگم دیگه امشب بدون هندزفری میخوام و بازم صبح بیدار میشم میبینم درشون نیاوردم://

گوشمم درد میگیره چند وقته با اینکه من با صدای کم گوش میدم

فردا خیلی کار دارم و همچنین استرس.

این باشگاه جدید رو میخوام برم و واقعا برام سخته محیط جدید مربی جدید و تمرین جدید ولی باید برمممم ان شاءالله🥲

خواب

یه یادآوری ریز بکنم از تابستون

اونشب تا ساعت ۵ صبح بیرون بودیم بعد ساعت۹_۱۰ تو دوباره اومدی اونجا و دست یاری رسوندی

در صورتی که من تازه از خواب بیدار شده بودم تقریبا و انقدر همه چیم بهم ریخته بود که نیومدم بیرون😂

چجوریییی انقدر کم خوابین و یه ذره میخوابین و سرحال میشین؟؟؟یا مثلا میتونین زود بیدارشین حتی اگه دیر و کم خوابیده باشین؟؟

من چرا انقد بنده ی خدابم پس☹😂

بیابون

به نوشتن روی می آوریم تا از شر حال بد رها شویم!

احساس میکنم موندم تو یه بیابون بی آب و علف و همه دارن دورم تو باغ و گلستان زندگی میکنن

اونایی که همیشه درحال ناله کردنن پیشم الان هرکدومشون یه جایی رفتن دارن استراحت و تفریح میکنن

یکی رفته شمال یکی رفته مشهد یکی فردا میخواد بره

و برای من حوصله هیچی نمونده

نمیدونم ایراد از منه یا هرچی بچرخیم بازم من تو این حالم ولی واقعا دلم تنوع میخواد،دلم میخواد چیزای که دوست دارم اتفاق بیوفته و از این روتین زندگی دربیام

تازه من چیزای پیچیده و عجیبی ام نمیخوام

یه سفر اونم با شرایطی که دوست دارم،آدمای پایه ای که دوستشون دارم و باهاشون راحتم،یه شب تا صبح لب ساحل،آتیش و آش رشته،آرامش و فراموش کردن اینکه چیشد و چی گذشت بهم چیزایی نیست که نشه انجامش داد..

ذهنم درگیره و نمیتونم سامونش بدم،کاش بشه همه چی رو فراموش کرد....

فاز جدید

باید باید باید بیشتر تمرکزم رو بذارم روی خودم

خیلی از خودم دست کشیدم و همش تو جنگم با خودم و روانم.

دوری از مجازی و ندیدن یه سری حرکات آدما میتونه خیلی کمک کننده باشه.

و اینکه باید خودمو مجبور کنم به انجام خیلی از کارا

به مامانمم باید کمک کنم خونه رو از اول مرتب کنیم و گردگیری کنیم،نباید تنبل بازی دربیارم من کمک نکنم تنهایی اذیت میشه انجام بده.

هدفام رو مصمم تر دنبال میکنم،باید وارد فاز جدید زندگیم بشم

فاصله

چطوری دور بشم از تو

این همه خاطره ها چی؟!

چیشد که دور شدی از من

چقدر فاصله داری

یکی باید به من بگه

دختر کجای کاری

همه ی عمر تو میره

ولی تو کلش رو خوابی:)

بیا بی معرفت من

گره افتاده توو کارم

میدونی بهت مریضم

میدونی به دچارم

چطوری دور بشم از تو

دلم پیش تو گیره

هر جای دنیا که باشم

دلم باز پیش تو میره....

کار

چقدر همه انگار دارن کار میکنن و روبه پیشرفتن

آدم احساس منفعل بودن بهش دست میده:/

امروز داستان ازدواج یه نفر رو شنیدم و انقدر برام گوگولی تر شدن که خدا میدونه😂فکر میکردن سنتی باهم آشنا شدن ولی دیدم نه ماجرا این نبوده و الان خیلیی به چشمم جذابن😅😍

گوگولیا امیدوارم خوشبخت بشین❤


خوابم میاد و فردا خیلیییی کار دارم

نیازمند انرژی فراوان

جمعه ها

امروز خداروشکر بیشترش خوب گذشت

وقتی بیرون خونه درگیر باشی واقعا فرصت فکر کردن به خیلی چیزا رو دیگه نداری و این خیلی خوبه

تنها مشکلش اینکه من کارای بیرون از خونه زیاد ندارم😂

جمعه هارو با فامیل و دوستاتون بگذرونین تا براتون سخت نگذره:))

دیگه نمی‌خوام

بین بودن و نبودنت دومیو میخوام.

هم جای خودم هم جای تو خسته ام.

گفته بودم یروز بت نذار رد بدم.

افتادی بلندت کردم صدبار از چشمم.

می نویسی جمله هارو پشت هم واسم.

خداحافظ خالیه تنها حرف من.

رها کن!

میدونی ایراد ما اینکه روزای معمولی رو همینجوری تند تند میگذرونیم به امید اینکه اون روزی برسه که حالمون خوب باشه.

به امید اون روزی که فلان کار رو کرده باشیم یا فلان شخص رو ببینیم!

درصورتی که اگه غرق بشیم تو همین روزمرگی و تو هر لحظه ش احساس خوبی داشته باشیم اتفاقای خوبم زودتر پیش میاد برامون:))

پس خداروشکر بابت همین خنده های یکی درمیون و خستگی های ناشی از تکراری بودن روزا...