دانشگاه
میخواستم بیام از این چند روز بنویسم اما انقدر شلوغ بودم و از خستگی خوابم میبرد که هی عقب میوفتاد.
دارم میرم خوابگاه و نگرانم...
وارد مرحله ی جدیدی از زندگی دارم میشم و تقریبا باورم نمیشه که وارد این مسیر شدم
میدونی این روزا انگار از من خیلی دور بودن انگار هیچوقت قرار نبود تجربه شون کنم و الان حالم قابل وصف نیست؛ خوشحالم،استرس دارم یا ناراحتم؟نمیدونم.
اونجا دوستام هستن اما اینکه تو یه اتاق باشیم یا من مجبور باشم برم یه اتاق دیگه رو نمیدونم.
سر این موضوع بیشتر استرس گرفتم که اگه قرار باشم برم یه اتاق جدید باید چیکار کنم؟چجوری باید خودمو اوکی کنم و راحت باشم.
الان بیشتر بچه ها باهم دوست شدن و تقریبا من هرجا برم جز اتاق دوستام غریبه حساب میشم.
از خدا میخوام هرچی خیر و صلاحه برام رقم بزنه و کمکم کنه تا سربلند بیرون بیام از این مسیر💚