شرایط زندگی

اینکه یه سری چیزا ناعادلانه هست تو زندگی رو نمیتونم هضم کنم.

اینکه مثلا یه آدم که سن زیادی داره با آدمی که نوجوونه تو یه سطح باشه رو سخته بفهمم

حالا کاری ندارم به اینکه هرکدوم چجوری و با چه حمایتی زندگی کردن ولی در لحظه وقتی این تفاوت هارو میبینی یکم حرص میخوری دیگه😬

یه شب دوباره

یه شب دوباره تورو میبینم و میزنه بم چشمک ستاره

پیشت میشینم زول میزنم بت انگار یه خوابه

بیبی برمیگردم باز یه روزی....

:)))))

تفریح

این یه شب تا صبح بیدار بودنه کیف داد:)

آشنا شدن و حرف زدن با آدمی که جدید بود و پایه خیلی حس خوبی داشت.

نمیدونم اونقدری که برای من جذاب و خاطره ساز بود برای اونم هست یا نه...

من که فعلا دارم بهش فکر میکنم و برام خوشایند بوده:))

3:07

تابستون یه جوریه که همش میخوای یه کاری کنی ولی یا همتت نمیشه یا جور نمیشه بعد هر روزم با خودت میگی من از سامرتایمم استفاده نکردم.

این مهمونی چند روزم بگذره من چشم بهم بزنم چهلم مامان بزرگم میشه و من همش مجبورم منتظر بمونم تا یه اتفاقی بیاد و تموم بشه بعد کارایی که میخوام رو شروع کنم.

امیدوارم این مدت تا آخر هفته خوب بگذره،اونجوری که دوست دارم:))

3:46

همیشه وقتی با یکی حرف میزدم سعی میکردم که چیزی نگم تا بهش بربخوره یا خلاف حرف اون باشه.

میذاشتم حرفاشو بزنه و جاهایی که باهاش مخالف بودم سکوت میکردم

یه جورایی تو ذوق کسی نمیزدم با اینکه خیلی حاضرجوابم و میتونم کل بندازم،بیشتر ازاین حاضر جوابیم برای شوخی هامون و خنده استفاده میکنم و تو مواقع دیگه سکوت میکنم

ولی الان در مقابل بعضیاشون دیگه اینطوری نیستم

امشب یه مکالمه ی طولانی رو پیش بردم و آخرم کار به جایی رسید که برای حرفم جواب نداشت و سکوت کرد

نمیدونم کار درستیه یا نه و این حسم قراره چه تاثیری روم داشته باشه ولی دیگه نمیتونستم در مقابل آدمایی که خودشون روی حرفای غلطشون اصرار دارن و بقیه رو قبول ندارن ساکت بمونم.

مثل خودشون که رفتار کنی میفهمن دنیا دست کیه؛)

فهمیدم که ارزش همدردی و همراهی رو ندارن و میخوان رو کمترین کاری که انجام دادن برن رو مخ من

خب مگه مریضم که بهشون پر و بال بدم؟

امسال خیلی چیزا رو به من یاد داد و باید تجربه هامو استفاده کنم چون بخاطرش بهای زیادی دادم...

پلی لیست

انقد پلی لیستم قاطی و داغونه که تا دو دقیقه پیش داشتم من موندمو غمو شبو تنهاییو یه قاب عکس گوش میدادم الان دارم دافی رو گوش میدم😂🤌🏻


یکی از دوستام انقدررررر اعتماد به نفس کاذب داره و یه جوری از خودش تعریف میکنه که آدم به خوب بودن خودش شک میکنه میگه نکنه حق با اینه واقعا😐😂

۲۱تیر

صبح که بیدار شدم دو قسمت از فیلممو دیدم

صبحونه خوردم

لاکمو عوض کردم

و همه ی کتابامو بهم ریختم

اون وسط یادم افتاد یه سری مدارک برای گواهینامه م باید ببرم

یه کشوی دیگه م ریختم بیرون تا مدارکمو پیدا کنم و بدو بدو رفتم اونو اوکی کنم

برگشتم دوستم زنگ زد گفت میخوام کات کنم بیا پیشم میخوام باهاش اخرین حرفامو بزنم پیشم باش

ما بین این حرفا گزارش MRI مامانم اومد و میخواست بره دکتر

موندم تا از دکتر بیاد و خداروشکر چیز جدی نبود ولی استراحتشو باید بیشتر کنه.

دیگه بدو بدو رفتم پیش دوستم اونم زنگ زد و بیشتر از یک ساعت داشت حرف میزد

ساعت نه ونیم اومدم خونه و سریع شام درست کردم و بعد مستقيم اومدم سراغ کتابام

یه سریاشو که تو کارتون چیدم یه سریام برای دوستم بود پیشم مونده بود با اینکه فرصت نشد بخونمشون ولی یکی شون رمانِ نویسنده ی مورد علاقه م هست اما دیگه میخوام ببرمشون.

و طبق معمول تو شرایط بحرانی داشتيم درمورد اتفاقاتی که برای یکی دیگه از دوستام افتاده بود حرف میزدیم

الان تموم شد ولی هنوز راضی نیستم،میتونست بهترم جمع بشه اما وقتش نبود دیگه

خلاصه این از امروز:)

بی خوابی

دارم از بی خوابی میمیرممم

مامان ساعت ۳ نوبت MRI داشته

هر بیست دقیقه یکم میخوابم بعد یهو از خواب میپرم و این چرخه همش تکرار میشه

تموم شه فقط من برم بخوابم

هر کی ام رد میشه یه نگاه میکنه

به این نتیجه رسیدم اخلاق اجتماعیم صفره صفر!😂

انقدر با اخم و بی حوصله و بداخلاق نگاه میکنم و حرف میزنم که طرف فرار رو به قرار ترجیح میده:))

کولر

وضعیت جوریه که من کولر رو خاموش میکنم بابام میاد روشن میکنه😂😂

بخدا سرد شده خونه من نمیدونم چرا احساس میکنن گرمه://

مرتب کردن

اون کیه که کل اتاقشو ریخته بهم و الان نه همتشو داره جمع کنه نه میتونه راه بره انقدری که شلوغ شده!؟😂

دوتا مشکلی که هیچوقت حل نمیشن یکی کمبود فضا و جا هست یکی ام اینکه هیچوقت لباس نداری💔

و داستان وقتی غم انگیز میشه که همین کمبود جا بخاطر حجم زیاد لباس و وسیله ست😂

هوووووووووووووووووف

ساعتای آخر

احساسات تو این روزا متفاوته.

هرکسی یه مسیری رو گذرونده و حالا احساس خوبی به خودش داره یا نه رو نمیدونم‌.

ولی کنکور هم همه چیزه هم چیزی نیست

بهش برسی خوبه نرسی ام شاید اتفاق خاصی نیوفته

جوی که ایجاد کردن باعث میشه احساس ناکافی بودن داشته باشی

ولی حتی اگه شده همین چند تا ساعتم باید فکر کنی چقدر کافی و لایقی برای کنکور،تو هرچی داری رو بذار بقیه ام از خدا بخواه که بهت بده.

امیدوارم تک تک کسایی که کنکور دارن حالشون خوب باشه

شاید نشه همه به هدفشون و تصوری که از کنکور دارن برسن ولی حالت که خوب باشه دیگه چیزی اهمیت نداره.

امید

امسالم خیلی میترسم

امیدم رو از دست دادم

اصلا توکل ندارم و واقعا سست شدم.

اینا همه برای حال الانم سمه

خودم دیدم با امید داشتن خیلی اتفاقات بهتری میتونه بیوفته ولی انگار سالای قبلم رو که میبینم الان دیگه نمیتونم امیدوار باشم.

نمیدونم امسال چی میشه

بهتر میشه یا بدتر میشه؟این تاثیر معدل قراره چیکار کنه؟خیلی مسخره ست ولی حتی میترسم مجاز نشم یا اگه بشمم فایده ای نداشته باشه و نتونم شهرای نزدیک رو بزنم.

یاده روزای افتادم که از کتابخونه میومدم و از خستگی خوابم میبرد،کاش هر روزم اونجوری میگذشت.

مامان کلی باهام حرف زد ولی چیزی تو گوش من نمیره انگار.

خدایا میدونم قدرت و لطف تو خیلی خیلی از من بزرگتره،خواسته ی من در برابر تو چیزی نیست،خودت کمکون کن تموم بشه امسال و اونجوری که میخوایم بشه

بازم میتونم

امروز نشه فردا،میتونم

زنده بین دردا می مونم

با دستای پر میرسم یه روز

میبینم یه نور تو آسمونم

واست میخونم بازم میتونم

من راهمو بلدم یه دستی تا تهش میرونم

ببین واقعا دیوونم

بارون میومد

تنها بودم

هیچکی نبود

اینو عالم میدونن

بازم میتونم

یه راز من می مونم


میکشم خودمو بیرون از این دریای سیاه

به خودم میگم تو باز میتونیا

باز میتونیا

باز میتونیا

پنج روز

پنج روز مونده!

اصلا باورم نمیشه

انقدر اتفاقای جورواجور افتاد و هر روز یه حس و حالی داشتم که احساس میکنم کنکور بینشون گم شده.

حالا اینکه چقدر من حق داشتم بخاطر این اتفاقات از کنکور دور بشم رو نمیدونم.

دارم سعی میکنم خودم رو جمع و جور کنم

حداقل این پنج روز رو از خودم رضایت داشته باشم

برام دعا کنین

آیا؟

اینکه دیگه اهمیتی ندی به آدمی که میدونی میدونه الان تو توی شرایط سختی هستی و جوابی که به پیامش دادی رو سه روز بعد میده،آیا کار اشتباهیه؟؟؟

من نمیتونم..

بقیه چطوری میتونن با نبودت انقدر زود کنار بیان؟

من نمیتونم مثل اونا محکم باشم

نمیتونم بگم دیگه عمر خودت رو کرده بودی

نمیتونم بگم مرگ بهتر از با سختی زندگی کردنه

من حتی به اون بی حوصلگی ها و نشناختن هاتم راضی بودم

سرم پره از خاطراتی که باهم داشتیم

مهربونیات و خندیدنات

کاش زمان وقتی که تو توی این دنیا بودی می ایستاد.

نباید میرفتی..

رفتی بدون اینکه من برای اخرین بار بغلت بگیرم،ببوسمت و بهت نگاه کنم...

دلم خیلی برات تنگ میشه

خیلی زیاد

اشکم بند نمیاد،تصویر لبخندای زیبات از جلوی چشمم کنار نمیره

صدات وقتی برام شعر میخوندی و دعا میکردی تو گوشمه

تو نباید الان میرفتی

من هنوز به بودنت احتیاج داشتم

دوست دارم🖤