صبح که بیدار شدم دو قسمت از فیلممو دیدم
صبحونه خوردم
لاکمو عوض کردم
و همه ی کتابامو بهم ریختم
اون وسط یادم افتاد یه سری مدارک برای گواهینامه م باید ببرم
یه کشوی دیگه م ریختم بیرون تا مدارکمو پیدا کنم و بدو بدو رفتم اونو اوکی کنم
برگشتم دوستم زنگ زد گفت میخوام کات کنم بیا پیشم میخوام باهاش اخرین حرفامو بزنم پیشم باش
ما بین این حرفا گزارش MRI مامانم اومد و میخواست بره دکتر
موندم تا از دکتر بیاد و خداروشکر چیز جدی نبود ولی استراحتشو باید بیشتر کنه.
دیگه بدو بدو رفتم پیش دوستم اونم زنگ زد و بیشتر از یک ساعت داشت حرف میزد
ساعت نه ونیم اومدم خونه و سریع شام درست کردم و بعد مستقيم اومدم سراغ کتابام
یه سریاشو که تو کارتون چیدم یه سریام برای دوستم بود پیشم مونده بود با اینکه فرصت نشد بخونمشون ولی یکی شون رمانِ نویسنده ی مورد علاقه م هست اما دیگه میخوام ببرمشون.
و طبق معمول تو شرایط بحرانی داشتيم درمورد اتفاقاتی که برای یکی دیگه از دوستام افتاده بود حرف میزدیم
الان تموم شد ولی هنوز راضی نیستم،میتونست بهترم جمع بشه اما وقتش نبود دیگه
خلاصه این از امروز:)