سرنوشت

خونمون میدون جنگ نیست

من به خاطر تو اینجام

سر چی باید بجنگیم

من ازت چیزی نمیام

جز یه عشق که بین ما هست

هر چی دوست داری خراب کن

مثل هرشب سرنوشتِ

هردومونُ انتخاب کن

من، من که تسلیم تو بودم

از چه جنگی زخم خوردی

با کی میجنگی عزیزم

من ببازم تو نبردی

درست میشه؟!

چی تو این شرایط کم بود؟ آفرین خراب شدن لپ تاپ💔💔 خدایا من دیگه دارم نمیتونم

مسافرت

مسافرت هفته ای که گذشت پر از حاشیه و استرس بود.

از اولش که رفتن و نرفتن هی کنسل و اوکی شد تا وقتی که برگشتیم.

از حرکت به سمت شمال و ازهمون اول راه تصادف کردن تا رفتن به کوچه و خیابان های ناآشنایی که فقط خود خدا مارو سالم از اونجا برگردوند،انقدری که شلوغ بود و ترافیک شدید و من استرس داشتم که الان چیکار باید کرد،رانندگی کردن تو شب همونقدر که لذت بخشه میتونه تو جاده ی پیچ در پیچ و پراز ترافیک ترسناک و استرس آور و اذیت کننده باشه.

یه جاهایی دوست داشتم دکمه ی برگشت به خونه رو میزدم و چشم باز میکردم رو تختم میبودم.

در این حد بگم که از میزان استرس تو مسیر برگشت حالم بد شد و با اینکه چیزی نخوده بودم اما هر یه قدم میرفتم دستشویی😂

آشنا شدن با آدمای جدید و اومدن حاشیه و چالش های جدیدم شد بخشی از این سفر،حالا من موندم و اینکه چجوری باید رفتار کنم تا اتفاقی نیوفته و چیزی پیش نیاد یا حداقل جلوشو بگیرم.

دارای معذوریتم واقعا:)

اما در کل سفر بدی نبود و امیدوارم همه ی مسافرا همیشه سالم و شاد برسن به مقصداشون.

این جمعه ی شهریور

چیه این فکرایی که تمومی نداره؟

هرکاری میکنی یهو به خودت میای میبینی کل مدت تو ذهنت داشتی به اون فکر می‌کردی بدون اینکه خودت بخوای یا بفهمی

امروز گیر دادم به آشپزخونه و شروع کردم تمیزکاری بدون اینکه کسی ازم بخواد یا نیازی باشه.

کلی ام حالم خوب شد ولی دیدم تو تمام این مدت من کنار همه ی آهنگایی که تو ذهنم پلی میشد فکر اونم بوده.

نمیخوام اینجوری باشه این کار چیزی نیست که حالمو خوب کنه.

یه اتفاقی که خیلی دوست داشتم اتفاق بیوفته کنسله انگار و این واقعا ناراحتم کرد،خیلی تو ذهنم پلن چیده بودم براش،حیف واقعا امیدوارم که درست بشه ان شاءالله.

پ.ن همه از خونه ی خالی استفاده بی نهایت میبرن من تصمیم میگیرم تحول نظافتی بدم:)