بابا
ولی این چند دقیقه ی حرف زدن با بابام>>>>>>>
چقدر فرق داشت با بقیه ی وقتا.بدون عجله بود،دوست داشت مکالمه رو ادامه بده و سعی داشت آرومم کنه
همیشه یا من عجله دارم و میخوام کارمو بگم یا بابام.
راستش دوست داشتم امروز پیشش میبودم و بغلش میکردم میدونم امروز براش سخت بوده
وقتی داشت برام حرف میزد و روزشو تعریف میکرد اون موقع ای که گفت از ظهر سرخاک بودیم واقعا دلم گرفت:)))
خدایا کمکم کن شرمنده شون نشم و ناراحتشون نکنم💚