توصیف!

میبینم صورتمو تو آینه با لبی خسته میپرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد؟!

اون به من یا من به اون خیره شدم…؟

باورم نمیشه هرچی میبینم! چشامو یه لحظه رو هم میزارم…

به خودم میگم که این صورتکه!

میتونم از صورتم برش دارم…

میکشم دستمو روی صورتم هرچی باید بدونم دستم میگه!

منو توی آینه نشون میده...

میگه این تویی نه هیچ کس دیگه…

جای پاهای تموم قصه‌ها رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها

مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا…

آینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری!

ولی امروز شهر شب خونت شده…

داری بی‌ صدا تو قلبت میمیری

میشکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته‌ ها حرف بزنه…

آینه میشکنه هزار تيکه میشه اما باز تو هر تيکه‌ اش عکس منه

عکسا با دهن‌ کجی بهم میگن!

چشم امیدوُ ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی میدن تمومشون

پ.ن:حال و هوای این روزا:))

بیست و ششِ اسفند

خدایا این سال جدیدم رو برام پر از تلاش و موفقیت هایی که منتظرشونم،روابط درست و باعث پیشرفت،اعتماد به نفس و عزت نفس،با برکت،خوشی و سلامتی و آرامش قرار بده.

من آماده م که بهاشون رو بپردازم و اگه جایی کم آوردم میدونم تو کمکم میکنی:)

مسیرم رو هموار کن بهترین همراه 🌱

بی عنوان

خسته،ضعیف،افسرده، بی تلاش،بی مهارت،،بی هنر،تفکرات اشتباه و عقب موندن....

قدرت تصمیم گیری

عجیبه این ماجرا:))

من واقعا هنوزم تو زندگیم نظر آدمای نزدیکم خیلی برام مهمه و اینجوریه که اگه اونا بگن طرف کنسله برای منم کنسل میشه

خونه

میخوام برگردم خونه یکی دوساعت دیگه

و بسییی کار برای انجام دادن دارم

باورم نمیشه اومدن عید اصلاا برام مهم نیست و اصلا به فکر خرید عید نیستم😑😂💔

من واقعا از این بی حسی که به همه چیز دارم میترسم💔

زبان

تا من باشم که دیگه درسمو نذارم در آخرین وقت بخونم:)

هرچند که شیمی رو دو روز بعد از موعد تحویل دادم:/

بخوانید مرا ؛)

بعد از مدتها سلام!

تو این مدت کلی اتفاق کوچیک و بزرگ افتاد که نشد بیام بنویسم.

از روزای اول دانشگاه

خوابگاه

اولین باری که برگشتم خونه

اولین روزی که رفتم سلف

روزای برفی که گذشت

روزی که فقط دوست داشتم برگردم خونه و دیگه نمیتونستم فضای دانشگاه و خوابگاه رو تحمل کنم

هیجان دیدن یه آدمی

برخورد ها و حرکاتش

مریض شدنم و بستری شدنم

وقتی که زیر سرم گریه میکردم

کنسل شدن کلاسام

برگشتم از خوابگاه

استرس گیر گردن تو جاده

تصادف کردنم

مردن و زنده شدن تا وقتی برسم خونه

مریض شدن خانواده ام

و همچنان شوک

و الانم که درگیری برای هماهنگ کردن شرایط و رفتن به دانشگاه...

درسایی که مونده و من باید زودتر بخونم💔

و من نرفته منتظرم که کی برمیگردم خونه و میخوام نزدیک یه آدمی باشم که هر روز دارم به خودم میگم دلیلی نداره بهش اهمیت بدی:)

هر روز این سن و سال بالا و پایین داره یه روز پر از شور و انگیزه ای و یه روز دلت یه زندگی آرومی که ۶۰ سال ها دارن رو میخواد

من تو خواستن دومی خیلی وقته موندم😅

فقط امیدوارم که قشنگ بگذره و با تلاش:))))