اون روزا برگرده
خودمم روم نمیشه اینو بگم ولی الان دلم عمیقا این رو میخواد که برم دانشگاه،برم خوابگاه،حرص بخورم از دست هم کلاسی هام،عصبانی بشم بابت دو رویی هایی که بچه ها دارن،کل کل کنم،غر بزنم به هم اتاقیام که وقتی میدونن من خوابم سبکه چرا انقد سروصدا میکنن،برم تو حیاط خوابگاه،با تیپ های غیرقابل توصیف و خونگی برم غذا تحویل بگیرم،با نگهبان خوابگاه سر اینکه چقد گیر میده بحث کنم،مثل همیشه سرپرست خوابگاه رو ببینم و خودمو بزنم به اون راه و برای همه ی اونایی که براش خودشیرینی میکنن قیافه م رو کج و کوله کنم،چپ چپ نگاه کنم به اونایی که میومدن تو آشپزخونه و درست کار نمیکردن،اونایی که ظرف میشستن و بعدش سینک رو تمیز نمیکردن،اونایی که بلد بلد با صدایی که فقط از نظر خودشون خوب بود آهنگ میخوندن،برم توی راهرو و یک ساعت قدم زنان با تلفن حرف بزنم و دوستام بابت نبودنم کفری بشن،دلم برای اون هوای دم غروبی که میومدم تو اتاق و همه جا تاریک بود و همه خواب بودن تنگ شده،واسه دعواهایی که سر کم و زیاد بودن شوفاژ و کولر داشتیم،کاش دوباره برگردیم به اون روزا،کارشناسیم خیلی داره حیف میشه:)
من هیچ هفته ای جز یکی دوبار بیشتر تو خوابگاه نموندم و اغلب برمیگشتم خونه ولی الان احساس میکنم اگه برم دلم میخواد هفته ها بمونم اونجا،دور از اینجا باشم،دور از هوای اینجا،هوای این شهر و این حس وحال...