بیابون
به نوشتن روی می آوریم تا از شر حال بد رها شویم!
احساس میکنم موندم تو یه بیابون بی آب و علف و همه دارن دورم تو باغ و گلستان زندگی میکنن
اونایی که همیشه درحال ناله کردنن پیشم الان هرکدومشون یه جایی رفتن دارن استراحت و تفریح میکنن
یکی رفته شمال یکی رفته مشهد یکی فردا میخواد بره
و برای من حوصله هیچی نمونده
نمیدونم ایراد از منه یا هرچی بچرخیم بازم من تو این حالم ولی واقعا دلم تنوع میخواد،دلم میخواد چیزای که دوست دارم اتفاق بیوفته و از این روتین زندگی دربیام
تازه من چیزای پیچیده و عجیبی ام نمیخوام
یه سفر اونم با شرایطی که دوست دارم،آدمای پایه ای که دوستشون دارم و باهاشون راحتم،یه شب تا صبح لب ساحل،آتیش و آش رشته،آرامش و فراموش کردن اینکه چیشد و چی گذشت بهم چیزایی نیست که نشه انجامش داد..
ذهنم درگیره و نمیتونم سامونش بدم،کاش بشه همه چی رو فراموش کرد....
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:5 توسط M
|