به نوشتن روی می آوریم تا از شر حال بد رها شویم!

احساس میکنم موندم تو یه بیابون بی آب و علف و همه دارن دورم تو باغ و گلستان زندگی میکنن

اونایی که همیشه درحال ناله کردنن پیشم الان هرکدومشون یه جایی رفتن دارن استراحت و تفریح میکنن

یکی رفته شمال یکی رفته مشهد یکی فردا میخواد بره

و برای من حوصله هیچی نمونده

نمیدونم ایراد از منه یا هرچی بچرخیم بازم من تو این حالم ولی واقعا دلم تنوع میخواد،دلم میخواد چیزای که دوست دارم اتفاق بیوفته و از این روتین زندگی دربیام

تازه من چیزای پیچیده و عجیبی ام نمیخوام

یه سفر اونم با شرایطی که دوست دارم،آدمای پایه ای که دوستشون دارم و باهاشون راحتم،یه شب تا صبح لب ساحل،آتیش و آش رشته،آرامش و فراموش کردن اینکه چیشد و چی گذشت بهم چیزایی نیست که نشه انجامش داد..

ذهنم درگیره و نمیتونم سامونش بدم،کاش بشه همه چی رو فراموش کرد....