جشنِ دیشب
دیشب که داشتیم از جشن برمیگشتیم به این نتیجه رسیدم چیزی که زیاده کسی که دوست داشته باشه و بخواد برات کاری انجام بده ست(حالا کاری به واقعی یا غیر واقعی بودنش ندارم) و من الکی گیر دادم به یه آدمی که حتی نمیدونم واقعا چی میخواد!
به این نتیجه رسیدم که اون کسی که باید برن دنبالش منم نه اونا من نباید پیگیر کسی باشم و خودمو درگیرش کنم
درسته که یه وقتایی از یه نفر خوشمون میاد ولی نباید اجازه بدیم که قلب و ذهنمون رو تسخیر خودش کنه و مدام درگیر اون باشیم.
این چیزا قشنگه و حس خوبی بهت میده ولی به خودت میای و میبینی کسی شدی که کل زندگیت داره حول اون و اتفاقات مربوط به اون میچرخه و دنبال هرچیز مربوط به اونی و دیگه از زندگی خودت چیزی نمیفهمی و همش تو ناراحتی و اضطرابی،کل شب و روزت تو فکر اونی در نهایت خستگی برات میمونه=)
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 18:16 توسط M
|