همیشه وقتی با یکی حرف میزدم سعی میکردم که چیزی نگم تا بهش بربخوره یا خلاف حرف اون باشه.

میذاشتم حرفاشو بزنه و جاهایی که باهاش مخالف بودم سکوت میکردم

یه جورایی تو ذوق کسی نمیزدم با اینکه خیلی حاضرجوابم و میتونم کل بندازم،بیشتر ازاین حاضر جوابیم برای شوخی هامون و خنده استفاده میکنم و تو مواقع دیگه سکوت میکنم

ولی الان در مقابل بعضیاشون دیگه اینطوری نیستم

امشب یه مکالمه ی طولانی رو پیش بردم و آخرم کار به جایی رسید که برای حرفم جواب نداشت و سکوت کرد

نمیدونم کار درستیه یا نه و این حسم قراره چه تاثیری روم داشته باشه ولی دیگه نمیتونستم در مقابل آدمایی که خودشون روی حرفای غلطشون اصرار دارن و بقیه رو قبول ندارن ساکت بمونم.

مثل خودشون که رفتار کنی میفهمن دنیا دست کیه؛)

فهمیدم که ارزش همدردی و همراهی رو ندارن و میخوان رو کمترین کاری که انجام دادن برن رو مخ من

خب مگه مریضم که بهشون پر و بال بدم؟

امسال خیلی چیزا رو به من یاد داد و باید تجربه هامو استفاده کنم چون بخاطرش بهای زیادی دادم...