نزدیک یک ماه داره میگذره

امروز یکی از دوستام آزمون وکالت داشت و ساعت یک پیام داد تموم شد...

چه روزایی رو باهم گذروندیم از قرارای بیدار شدن ۴ صبح بگیر تا پیچوندنای ساعتای آخر کتابخونه

اگر یکم آروم و قرار بگیرم و اینجا بمونم حتما باید برم ببینمش.

تو این همه قراره نتایج بیاد و جوریم که یه لحظه فارغ از همه چی ام و یه لحظه چنان استرسی میگیرم که گریه م میگیره.

کلی کار باید انجام بدم.مامانم امروز گفت تو برنامه ی خودتو بچین نه اینکه بمونی با بقیه هماهنگ بشی اینجوری همه ی کارات می مونه و حقیقتا حق گفت.

اینکه منتظر می مونم تا یه اتفاق بیاد و بیوفته و بعد من برم دنبال کارام نمیدونم از کی و کجا موند روم.

ولی درستش میکنم به حول قوه الهی:))