خیلی عصبانی ام

از خودم از کارام از اینکه نمیتونم دوباره بلندشم

شایدم واقعا سخت باشه و من توانایی شو نداشته باشم.

قرار امروزو دیروز رفتیم و خیلی خوش گذشت اما خب من همش استرس داشتم،هم قبلش برای اینکه برم و دیرم شده بود هم حینش،اما در کل اون تایم خوش گذشت

شب که برگشتم مامانم کلیییی غر زد و واقعا داره بهم فشار میاره

چیزی ام نمیگم هیچوقت و همیشه سکوت میکنم تا آروم بشه اما سختمه دیگه

یه جورایی الانم حرفی برای گفتن ندارم چون مقصرم و بار سوممه.

اما خیلیییییی فشار رومه خیلیییی

دیگه سختمه تحمل کنم،ظرفیت ندارم واقعا

این حال بدم کاش تموم بشه

نمیخوام دوباره مثل قبل بشم