7
خیلی عصبانی ام
از خودم از کارام از اینکه نمیتونم دوباره بلندشم
شایدم واقعا سخت باشه و من توانایی شو نداشته باشم.
قرار امروزو دیروز رفتیم و خیلی خوش گذشت اما خب من همش استرس داشتم،هم قبلش برای اینکه برم و دیرم شده بود هم حینش،اما در کل اون تایم خوش گذشت
شب که برگشتم مامانم کلیییی غر زد و واقعا داره بهم فشار میاره
چیزی ام نمیگم هیچوقت و همیشه سکوت میکنم تا آروم بشه اما سختمه دیگه
یه جورایی الانم حرفی برای گفتن ندارم چون مقصرم و بار سوممه.
اما خیلیییییی فشار رومه خیلیییی
دیگه سختمه تحمل کنم،ظرفیت ندارم واقعا
این حال بدم کاش تموم بشه
نمیخوام دوباره مثل قبل بشم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۴۰۱ ساعت 15:12 توسط M
|