میدونی چی داره منو داغون میکنه؟
اینکه بازم دارم حماقتای سالای پیش رو انجام میدم
تو این مدت من حتی روزی یک ساعتم درس نخوندم و این یعنی فاجعه
تنبلی خودم و شرایط منو از اینی که هستم تنبل تر کرد
تا اوایل عید که مهمون داشتیم و بعدش من دو روز هی دست دست کردم و بعدم که شروع کردم همون شب مهمون اومد برامون و بعدم باهم رفتیم بیرون و مهمونی تا دیروز
شروع سخت ترین قسمت ماجراست
برای من میشه شروع مجدد بعداز حدودا ۱۵ روز
چجوری همه ی اینارو باهم مدیریت کنم؟
این روزایی که عقب موندم چی؟
دارم خودمو جمع و جور میکنم دیگه برای بقیه وقت نمیذارم اما مشکلم اینجاست که اون تایم خالیمو برای درسم نمیذارم
شدم یه آدم بی هدف برخلاف اون اوایل
یه آدم بی هدف که عذاب وجدانی ام نداره
خدایا بعداز دوسال خریت الانم دیگه چی میگه؟
مگه من اصلا میتونم اشتباه کنم دوباره که الان تو این حالم؟
امیدم به کتابخونه ست فقط
برم اونجا بلکه یه ذره آدم شم
دلم نمیخواد با آدمای قبلی روبه رو بشم اما خب کاریش نمیشه کرد
این وسط دلتنگیم واسه یه آدمی که اصلا نمیدونم حسش چیه و چه فکری داره تو سرش شده یه داستان دیگه.
خدایا منو ازین برزخ بکش بیرون دیگه روی شکست خوردن رو ندارم:)