۳!
ساعت ۷ و نیم بود که رسیدم و تا کارامو کردم و چیزی خوردم شد ۸ و نیم
یعنی وقت وقتِ درس خوندن بود اما طی یه اتفاق ناگهانی چنان اعصابم بهم ریخت که حتی گوشیمم دیگه دلم نمیخواست دستم بگیرم.
تو کتابخونه دیگه داشت گریه م درمیومد سره شیمی ولی گفتم برم خونه زیستو حتما میخونم چون خیلی خیلی عقبم
نشد متأسفانه
تقصیر خودمم بود کاش واقعا بتونم جلوی خودمو بگیرم و وقتی میام خونه گوشیمو بذارم کنار.
خدایا مرسی که حالمو خوب میکنی و وسط این همه ناامیدی یه کورسوی امیدی بهمون میدی:)))
کمکمون کن جا نزنیم و اندازه ی آرزومون تلاش کنیم،دمت گرم مهربون❤
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:28 توسط M
|