ساعت ۷ و نیم بود که رسیدم و تا کارامو کردم و چیزی خوردم شد ۸ و نیم

یعنی وقت وقتِ درس خوندن بود اما طی یه اتفاق ناگهانی چنان اعصابم بهم ریخت که حتی گوشیمم دیگه دلم نمیخواست دستم بگیرم.

تو کتابخونه دیگه داشت گریه م درمیومد سره شیمی ولی گفتم برم خونه زیستو حتما میخونم چون خیلی خیلی عقبم

نشد متأسفانه

تقصیر خودمم بود کاش واقعا بتونم جلوی خودمو بگیرم و وقتی میام خونه گوشیمو بذارم کنار.

خدایا مرسی که حالمو خوب میکنی و وسط این همه ناامیدی یه کورسوی امیدی بهمون میدی:)))

کمکمون کن جا نزنیم و اندازه ی آرزومون تلاش کنیم،دمت گرم مهربون❤