غروب جمعه
قبل از هرچی باور اینکه یه آخر هفته ی الکی رو موندم خوابگاه برام غیرقابل هضم و پذیرشه ولی خب دیگه موندم،در حوصله سر بر ترین حالت ممکن شاید.
امروز فکر میکردم که شاید با هیجان بگذره چون از نظر خودم یه قدمی برای یه ارتباطی برداشتم اما خب اونطور که میخواستم پیش نرفت.
تجربه کردن سیگار خیلی داره وسوسه م میکنه با اینکه همیشهههه دارم ادمایی که کنارمن و این کار رو میکنن سرزنش میکنم
یه سری وقتا زندگی یه جور دیگه اذیتت میکنه و این تویی که باید قوی بمونی.
ولی خب فکر میکنم وقتی تمام درا به روم بسته باشه خودم بلد باشم چجوری حال خودمو خوب کنم.
مثل اینکه ترجیح دادم برای خودم چایی دم کنم برم تاب بخورم و بعدم الان درحالیکه نشسته م روی نیمکت و دارم مینویسم چاییم رو بخورم.
تا قبل از این برای خوب شدن حالم داشتم از دوستام کمک میگرفتم.
+ نوشته شده در جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:37 توسط M
|