19
امروز صبح رفتم آزمایش دادم
انقدرم بد خون گرفت که😑
دستم کبود شده یکم ورم کرده،از دست چپم گرفت که کلا منو فلج کنه:/
شب وقتی میخواستم از کتابخونه برگردم دقیقا لحظه ی آخر برقای اون منطقه رفت
یعنی ظلمااات شده بودااا
انقد تاریییک بود و وحشتناک که فقط برای ادیسون دعا کردم
من همیشه از میانبر میرفتم ولی انقد تاریک بود کل کوچه که دیگه رفتم تو خیابون اصلی اونجا یکم روشن بود ولی راهم طولانی شد
وقتی از کتابخونه میام خیلی خسته م و نمیرسم دیگه بقیه برناممو برم،این درست نیست واقعا
اگه صبحا زودتر بیدارشم میتونم تو کتابخونه تمومش کنم ولی فعلا که همش دیر خوابیدم و دیر بیدارشدم
قشنگ اون لحظه ای که میام خونه و میرم سرِدرس ولی خستم و نمیخونم میدونم اونجاست که باید تلاش کنم و اصل سختی و نتیجه گرفتن اونجاست ولی انقدر اراده ندارم که برم انجامش بدم
خیلی خستم و ناراحت.هیچ روزی کامل به برنامم نرسیدم💔
بچه ها کسی اینجا صدای منو میشنوه؟:/
خیلی سکوته،چیزی نمیگین:/