بعد از مدتها سلام!

تو این مدت کلی اتفاق کوچیک و بزرگ افتاد که نشد بیام بنویسم.

از روزای اول دانشگاه

خوابگاه

اولین باری که برگشتم خونه

اولین روزی که رفتم سلف

روزای برفی که گذشت

روزی که فقط دوست داشتم برگردم خونه و دیگه نمیتونستم فضای دانشگاه و خوابگاه رو تحمل کنم

هیجان دیدن یه آدمی

برخورد ها و حرکاتش

مریض شدنم و بستری شدنم

وقتی که زیر سرم گریه میکردم

کنسل شدن کلاسام

برگشتم از خوابگاه

استرس گیر گردن تو جاده

تصادف کردنم

مردن و زنده شدن تا وقتی برسم خونه

مریض شدن خانواده ام

و همچنان شوک

و الانم که درگیری برای هماهنگ کردن شرایط و رفتن به دانشگاه...

درسایی که مونده و من باید زودتر بخونم💔

و من نرفته منتظرم که کی برمیگردم خونه و میخوام نزدیک یه آدمی باشم که هر روز دارم به خودم میگم دلیلی نداره بهش اهمیت بدی:)

هر روز این سن و سال بالا و پایین داره یه روز پر از شور و انگیزه ای و یه روز دلت یه زندگی آرومی که ۶۰ سال ها دارن رو میخواد

من تو خواستن دومی خیلی وقته موندم😅

فقط امیدوارم که قشنگ بگذره و با تلاش:))))