11
صبح به افتضاح ترییین شکل ممکن شروع شد
دراین حد بگم که از خشم مامانم که تو آشپزخونه بود من تو اتاق،از خواب بیدارشدم😂
تا جایی که تونست غرررر زداا
منم دیدم اوضاع خطریه سریع جیم شدم کتابخونه
الان دارم ناهار میخورم،ساندویچ مرغه.بد نیست ولی زیاد حال نمیکنم باهاش،شایدم چون خیلی وقت بود نخورده بودم اینجوری حس میکنم
خلاصه که اینگونه
تازه داشتم دیروز آماده سازی میکردم که پنجشنبه برم بیرون و قرار بذارم که طبق حرفای صبح مامانم کنسلهههههه
یعنی من پامو بذارم بیرون مامانم کشتم😂💔
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 15:16 توسط M
|